
حدس زدن اینکه چقدر احمقانه به نظر می رسد زیاد سخت نیست ، ولی واقعیت این است که از صبح هی دارم با خودم زمزمه می کنم " تاب تاب عباسی / خدا منو نندازی ..." و به این فکر می کنم که چرا آن قدر هول زدیم برای بزرگ شدن؟ چرا دوتا یکی سرپریدیم سالها را با آرزوهای بزرگتر از قدمان؟ من هنوز دلم می خواهد خودم را رها کنم و کسی باشد بگیردم. هنوز دلم می خواهد توی ماشین وقت برگشتن از مهمانی خودم را به خواب بزنم و کسی باشد ، با آنکه می داند بیدارم بغلم کند بگذاردم توی تختم. دلم اطمینان خلل ناپذیری را می خواهد که تنها و تنها در ۵ سالگی می توان تجربه کرد.
می دانم با این سن و سال ، حدس زدن اینکه چقدر احمقانه به نظر می رسد هیچ سخت نیست.
احتمالا اگر با ذهن خالی به دیدن فیلم می نشستم ، خیلی راحت حرف های کارگردان را باور می کردم و از فیلم هم لذت می بردم . شاید به خاطر آنچه که از تاریخ هنر می دانستم باشد ، اما به هر حال مودیلیانی نتوانست از اول مرا با خودش همراه کند. خصوصا که کارگردان از همان اول اعتراف هم کرده بود که فیلمش چندان هم "مستند" نیست. تا اواسط فیلم ذهنم برای خودش پرسه می زد و فقط آنجا که تابلویی از پیکاسو یا دیگران توی قاب تصویر می امد سعی می کردم ببینم از معلومات کنکوری ام چقدر به خاطرام مانده یا به یاد بیاورم آیا پیکاسو و مودیلیانی یهودی واقعا تا این حد دشمن بوده اند یا نه.

زنی با چشم های آبی ( تصویر معشوقه مودیلیانی ، ژان )
ولی همان جاها بود که یک شخصیت تازه به فیلم اضافه شد : کودکی " آمادئو مودیلیانی " . پسر بچه ای هشت نه ساله که حضورش در کنار مودیلیانی بزرگسال و در هم شکسته خبر از روان - دست کم - دو پاره و اسکیزوفرنیکش می داد. بازی درخشان اندی گارسیا و کودکی اش که گویی از خودش عاقل تر است کشاندم تا آخر فیلم ، تا مرگ مودیلیانی : در مراسم تدفین او ، هنرمندان هم عصرش را می بینیم که دورتادور قبرش ایستاده اند در حالی که کودکی اش ( که تبعا فقط مودیلیانی شیزوفرنیک می تواند آن را ببیند ) روی قبری کنار قبر او نشسته و روی خاکش نقش ستاره داوود می کشد. تدفین تمام می شود. همه می روند و تنها دشمن دیرینه مودیلیانی ، پیکاسو می ماند. و خیره کننده ترین صحنه فیلم همینجاست : پیکاسو رو به طرف کودکی مودیلیانی بر می گرداند ، دست او را می گیرد و او را با خود می برد ...
ما دو تا چوب کبریت ناقابلیم. دل همدیگر را هنوز درست بلد نیستیم گرم کنیم ، کجا را می توانیم به آتش بکشیم؟! دست از سرمان بردارید - ما کبریت های بی خطریم ، فقط می خواهیم اینجا توی این جعبه بنشینیم کنار هم.
